از حسرت دختران همسایه تا تاوانِ اعتماد؛ رویایی که آینده دختران را نشانه می‌رود

چرا رؤیای النگوهای زرین و «خانه‌بخت» هنوز اولویت اول دختران نوجوان است؟ الگوسازی‌هایی که ازدواج را تنها ملاک ارزشمندی معرفی می‌کنند، چگونه آینده، استقلال و حتی امنیت آنان را به خطر می‌اندازند؟

ساره پورخزری

كرماشان- ستایش با تمام رویاها و امیدهای کودکانه‌اش چشم به در دوخته است؛ گویی هر لحظه ممکن است مردی که او را رویای زندگی می‌نامند از چارچوب در وارد شود و با حلقه‌ای زرین، مجوز ورودش به دنیایی را صادر کند که اطرافیان مدام از آن سخن می‌گویند. او تنها ۱۵ سال دارد، اما در میان گفت‌وگوهایش هیچ اشاره‌ای به آینده‌ی شغلی، تحصیل، تلاش یا کسب دانش دیده نمی‌شود. ذهنش درگیر مقایسه با دختران هم‌سن‌وسالش است؛ سارینا، ۱۷ ساله، عقد کرده؛ ملیکا، ۱۵ ساله، برای پسرعمویش نشان شده و صدای خش‌خش النگوهایش هنگام شستن درِ حیاط، ستایش را مدهوش کرده است.

 

رؤیای النگوهای زرین؛ الگویی که از کودکی ساخته می‌شود

ستایش مدام تکرار می‌کند که اگر به‌زودی نامزدی پیدا کند، اولین کارش خرید النگو خواهد بود تا آن را به همه‌ی دختران همسایه نشان دهد. این روایت تنها بازتاب ذهن چند دختر در روستایی دورافتاده نیست؛ بلکه تصویری از ساختارهایی است که در هر جامعه‌ی آغشته به مردسالاری دیده می‌شود؛ جامعه‌ای که قواعد و مقررات زندگی از کودکی به گونه‌ای به دختران تحمیل می‌شود که حد کمال خود را نه در استقلال، دانش یا خلاقیت، بلکه در ازدواج و خدمت به شوهر می‌بینند که بهایش اندکی زر و چند النگوست.

فرنگیس.ق، فعال حقوق زنان در كرماشان، می‌گوید:«در جوامع مردسالار، ازدواج در ذات خود به معنای محدودیت کامل زن و اسیر کردن او در زندانی به نام خانه بخت است. مردسالاری اما این زندان را با هنرمندی خاصی به شکل رویایی و دل‌انگیز بازنمایی می‌کند؛ به گونه‌ای که دختران از همان سنین کودکی به سوی آن کشیده می‌شوند. این نظام به‌خوبی می‌داند که اگر زنی ازدواج نکند، فرصت تحصیل، تجربه، تلاش و استقلال را خواهد یافت و این یعنی تبدیل شدن از یک زن فرمان‌بردار به زنی مستقل و دارای اراده. از همین رو، ذهنیت دختران از کودکی به شکلی هدایت می‌شود که هر لحظه در انتظار ازدواج باشند. رسانه‌ها، خانواده‌ها و حتی نظام آموزشی در جامعه مردسالار، همگی در بازتولید این تصویر نقش دارند؛ تصویری که ازدواج را نه به‌عنوان انتخابی آزاد، بلکه به‌عنوان تنها مسیر مشروع برای رسیدن به کمال برای زنان معرفی می‌کند. در نتیجه، دختران به جای آنکه آینده‌ی خود را در عرصه‌های دانش، کار و خلاقیت جست‌وجو کنند، رؤیای‌شان را در حلقه‌ای زرین و خانه‌ای که نامش را خانه بخت گذاشته‌اند، خلاصه می‌کنند.»

 

اجبار، تحقیر و فاجعه؛ وقتی «شوهر داشتن» تنها شرط پذیرش می‌شود

تشویق یا کشانده‌شدن دختران به ازدواج در سنین پایین، لایه‌ای از فشارهای آرام اجتماعی است که بر پایه آگاهی و تصمیم شخصی پیش نمی‌رود. وقتی تصویرسازی‌های رویایی برای قانع کردن دختر نوجوان کافی نباشد، اصرار و رفتارهای تحمیلی جای آن را می‌گیرد؛ مسیری که در صورت مقاومت دختران، با فشارهای سنگین‌تری برای تسلیم‌شدن همراه می‌شود.

سمیرا.م، زنی که در ۱۶ سالگی به اجبار خانواده تن به ازدواج داده، می‌گوید:«آن زمان فقط آرزو داشتم درس بخوانم و روزی آرایشگر شوم. اما عمویم مرا برای پسرش که بیست سال از من بزرگ‌تر بود خواستگاری کرد. من مخالفت کردم، اما پدرم مرا به شدت کتک زد، تمام کتاب‌هایم را پاره کرد و سوزاند. بعد گفت که اگر ازدواج نکنی، مردم خواهند گفت حتماً بلایی سر خودت آورده‌ای که کسی تو را نمی‌گیرد. آن روزها فکر می‌کردم شاید واقعاً دختر بی‌ادبی هستم که با پدرم مخالفت کرده‌ام و حق با اوست. همین احساس گناه باعث شد به این ازدواج تن بدهم؛ چون همه‌ی دختران اطرافم ازدواج کرده بودند و فکر می‌کردم من هم وظیفه دارم زود ازدواج کنم برای همین علی‌رغم میلم با این وصلت موافقت کردم.»

ختم شدن زندگی دختران به ازدواج، سرنوشتی است که نظام مردسالاری برای آنان رقم زده است. در چنین جامعه‌ای، دختران جوان مدام زیر فشارهای روحی و روانی قرار دارند؛ فشارهایی که مدام در گوششان زمزمه می‌کند اگر ازدواج نکنند، چه سرنوشتی در انتظار آنان خواهد بود و مردم چه قضاوتی خواهند داشت. همین ترس از قضاوت اجتماعی، بسیاری از آنان را به پذیرش هر نوع اجبار وادار می‌کند؛ حتی اگر این اجبار به قیمت نابودی جسم و جانشان تمام شود. گاهی این تن دادن، تنها به محرومیت و محدودیت ختم نمی‌شود، بلکه به آزار شدید و در نهایت مرگ دختران منجر می‌گردد.

شعله.ص، روزنامه‌نگار، می‌گوید:«سالانه شاهد آزار و فشار بر دختران بسیاری از سوی خانواده‌ها برای وادار ساختن آنان به ازدواج هستیم. در موارد زیادی این دختران در سنین بسیار پایین مجبور به ازدواج می‌شوند و نباید نقش ذهنیت‌های جامعه‌ی تحت مردسالاری را در این اجبار دست‌کم گرفت؛ ذهنیتی که مدام به دختران تلقین می‌کند اگر ازدواج نکنند، گویی کامل نیستند. اصرار مداوم بر این باور، چنان در ذهن برخی دختران ریشه می‌دواند که خود نیز اهمیت ازدواج را بیش از هر چیز دیگری می‌پندارند. همین فشار اجتماعی باعث می‌شود وقتی از سنی عبور می‌کنند و هنوز ازدواج نکرده‌اند، به‌ناچار به ازدواج با هر فردی حتی بدون شناخت کافی، تن بدهند؛ نه از سر میل، بلکه برای رهایی از قضاوت‌ها، فشارها و برای اینکه به اصطلاح شوهری داشته باشند.»

مرگ نیلوفر مجاور پس از روزها آزار و شکنجه به‌دست فردی که با وعده ازدواج او را فریب داده بود، جامعه را در شوک فرو برد. ابعاد این حادثه پرسش مهمی را مطرح می‌کند: چرا یک دختر نوجوان باید به وعده خواستگاری چنان دل ببندد که به فردی ناشناس اعتماد کند؟ الگوسازی‌های مداومی که «شوهر داشتن» را تنها ملاک ارزشمندی و اعتبار دختران معرفی می‌کند، ذهن آنان را آسیب‌پذیر می‌سازد. در چنین بستری، دخترانی که جویای جایگاه اجتماعی هستند، آسان‌تر در معرض فریب قرار می‌گیرند؛ بستری که گاه رؤیای نجات با اسب سفید را به آسیبی جبران‌ناپذیر یا حتی فاجعه‌ای مرگبار تبدیل می‌کند.