مبارزه برای بقا؛ زندگی میان سرطان، آوارگی و امید
مریم عبدربه، پس از قطع پایش، محروم شدن از درمان و از دست دادن پدرش در جنگ، اکنون در میان سرطان، آوارگی و سوگ، برای ادامه زندگی میجنگد.
نغم کراجه
غزه – داستان مریم عبدربه از سال ۲۰۲۱ آغاز شد؛ زمانی که پزشکان تشخیص دادند سرطان پایش را درگیر کرده است. آنها به او گفتند راهی جز انتخاب میان دو گزینه وجود ندارد: یا پایش قطع شود، یا بیماری به دیگر نقاط بدنش سرایت کند. تصمیمی تلخ و طاقتفرسا که تنها راه نجات جانش بود.
او با مجوز درمانی به یکی از بیمارستانهای کرانه باختری منتقل شد و تحت عمل قطع عضو قرار گرفت. پس از آن برای ادامه دوران نقاهت به نوار غزه بازگشت، اما روند درمانش پایان نیافت. او باید هر شش ماه یکبار به بیمارستانی در شهر نابلس مراجعه میکرد تا پزشکان وضعیت سلامتیاش را بررسی کنند و مطمئن شوند سرطان بازنگشته است.
مبارزهای که به موفقیت انجامید
با وجود درد جسمی، مریم حاضر نشد بیماری آیندهاش را از او بگیرد. او امتحانات پایان دوره دبیرستان را در حالی گذراند که روی تخت بیمارستان بستری بود و همزمان شیمیدرمانی میشد. با وجود همه دشواریها، درسش را رها نکرد و سرانجام با معدل ممتاز فارغالتحصیل شد؛ موفقیتی که آغاز فصل تازهای از زندگی دانشگاهی و مبارزههایش بود.
او میگوید: «باور دارم بیماری میتواند بخشی از بدنم را بگیرد، اما هرگز نمیتواند رؤیاهایم را از من بگیرد. میان جلسات درمان درس میخواندم و هر وقت احساس میکردم توانم رو به پایان است، به امید پناه میبردم.»
در تمام آن روزها، پدرش بزرگترین حامی او بود. ویلچرش را هل میداد، هر روز همراهش به دانشگاه میرفت، در رفتوآمد کمکش میکرد و در همه مراجعات پزشکی کنارش بود؛ حضوری که برای مریم به تکیهگاهی برای ادامه زندگی تبدیل شده بود.
آوارگی در دل جنگ
اما با آغاز جنگ غزه در هفتم اکتبر ۲۰۲۳، زندگی مریم بار دیگر زیرورو شد. او ناچار شد خانهاش را در اردوگاه جبالیا زیر آتش بمباران و تیراندازی ترک کند و از میان خیابانهای ویران و پوشیده از آوار بگریزد؛ در حالی که ویلچرش دیگر توان عبور از آن مسیرهای ناهموار را نداشت.
در جریان فرار، ویلچری که تنها وسیله جابهجاییاش بود، بر اثر عبور از خیابانهای ویران آسیب جدی دید. او همچنین ناچار شد پای مصنوعیاش را در خانه جا بگذارد؛ وسیلهای که به دلیل دشواری سازگاری با آن، تنها چهار بار از آن استفاده کرده بود. حتی دو عصایش نیز بر اثر استفاده مداوم از قسمت پایین فرسوده شده بودند و همین موضوع رفتوآمد را برایش روزبهروز دشوارتر میکرد.
او میگوید: «همه چیزم را پشت سر گذاشتم. آن لحظه فقط میخواستم همراه خانوادهام زنده بمانم و اصلاً به پای مصنوعی یا وسایل دیگر فکر نمیکردم. اما وقتی فهمیدم همه امکانات حرکتم را از دست دادهام، احساس کردم بیش از همیشه ناتوان شدهام.»
با ادامه جنگ، امکان سفر درمانی او به کرانه باختری وجود نداشت و روند معاینات پزشکیاش که ضامن حفظ سلامتیاش بود، متوقف شد. از آن زمان، او هر روز با این نگرانی زندگی میکند که شاید سرطان بازگشته باشد، بیآنکه بتواند حتی آزمایشهای لازم را انجام دهد.
با وجود همه این فشارها، پدرش همیشه تلاش میکرد به او امید بدهد و میگفت همانطور که سرطان را پشت سر گذاشته، این روزهای سخت هم خواهد گذشت. اما جنگ، اندوهی بسیار سنگینتر را برای او رقم زد.
در میانه سال ۲۰۲۴، پدرش برای برداشتن چند دست لباس زمستانی، پس از شدت گرفتن سرما، به خانهشان در اردوگاه جبالیا بازگشت. اما هواپیماهای ارتش اسرائیل هنگام حضور او در آن منطقه، او را هدف قرار دادند و درجا کشته شد.
امیدی که هنوز زنده است
پس از مرگ پدر، زندگی برای مریم بسیار دشوارتر شد. دیگر کسی نبود که در رفتوآمد یا رسیدن به مراکز درمانی کمکش کند و ویلچر فرسودهاش نیز به جای آنکه باری از دوشش بردارد، بر مشکلاتش میافزود.
با گسترش عملیات نظامی در شهر غزه، مریم همراه مادر و خواهرانش ناچار شد به جنوب نوار غزه پناه ببرد. آنها مدتی میان چند مرکز اسکان موقت سرگردان بودند تا سرانجام در اتاق کوچکی که برای زنان خودسرپرست در نظر گرفته شده بود، ساکن شدند؛ اتاقی که بیش از پنج خانواده در آن زندگی میکردند، بدون هیچ حریم خصوصی و حداقل امکانات لازم.
در آن فضای تنگ و نامناسب، نه نیازهای اولیه زندگی فراهم بود و نه شرایط برای دختری که یک پایش را از دست داده و به مراقبت مداوم پزشکی نیاز داشت. همین وضعیت، فشار روحی و جسمی او را دوچندان کرد.
مدتی بعد، خانواده توانست دوباره به شهر غزه بازگردد. یکی از بستگان برای آنها چادری فرسوده برپا کرد که تنها سرپناهشان شد. اما این چادر نیز امنیتی نداشت؛ حشرات و جوندگان در آن رفتوآمد میکردند و از ابتداییترین امکانات یک زندگی آبرومندانه خبری نبود.
مریم میگوید: «همانقدر که از مرگ عزیزانم میترسم، از بازگشت بیماری هم میترسم. هر روز از خودم میپرسم: آیا سرطان دوباره برگشته است؟ آیا روزی میتوانم دوباره به پزشکی برسم که وضعیت مرا پیگیری میکرد؟ دردناکتر از همه این است که هیچ پاسخی برای این سؤالها ندارم.»
مشکلات او تنها به محرومیت از درمان محدود نمیشود. فاصله زیاد مراکز درمانی و خرابی ویلچرش باعث شده دسترسی منظم به خدمات پزشکی برایش تقریباً ناممکن شود و هر بار که مجبور است از چادر خارج شود، بخش بزرگی از توانش را از دست میدهد.
با این همه، مریم همچنان امیدوار است روزی بتواند درمان خود را در بیمارستان کرانه باختری از سر بگیرد و حقش برای ادامه مراقبتهای پزشکی را که از آغاز جنگ از او سلب شده است، دوباره به دست آورد؛ تا بتواند از وضعیت سلامتی خود مطمئن شود و زندگیای را که میان بیماری، آوارگی و سوگ متوقف مانده، از نو آغاز کند.
مریم امروز با یک پا، پدری که جنگ از او گرفت، درمانی که ناتمام ماند و ویلچری که زیر بار آوار فرسوده شده است، همچنان در برابر واقعیتی سخت مقاومت میکند. خواسته او چیزی بیش از این نیست: فرصتی برای ادامه درمان، بازپس گرفتن توان حرکت و حق زندگی؛ حقی که سالهاست در میان بیماری، جنگ و فقدان از او دریغ شده، اما هنوز نتوانسته شعله امید را در دلش خاموش کند.